Thousand look n there is a million unsaid wordz.. but i wanna die in this moment i wanna die

Thursday, June 10, 2010




LIGHTS – ARCHIVES ( lights album )



It hurts to feel
It hurts to hear
It hurts to face it
It hurts to hide
It hurts to touch
It hurts to wake up
It hurts to remember
It hurts to hold on

Turn my head

The hurt's relentless
The hurt of emptiness
The hurt of wanting
The hurt of going on
The hurt of missing
The hurt is killing me

Turn my head
Off
Forever
Turn it off
Forever
Off forever
Turn it off forever

Ever blind


(4shared) (mp3/ 321 kbps/ 43,324 KB )



Wednesday, June 9, 2010

Muse - Uprising


خرداد88
قول دادیم(!) ن.بینیم... با چشم های سبزمان حتّی...
خرداد89
هنوز ....
هنوز... سبز می نویسیم... هنوز... سبز می مانیم...

Tuesday, June 8, 2010

Can You Picture What Will Be?



*Can You Picture What Will Be?

بار اول که درگیرش شدم، سریع گفتم: هِه.. ! yp!
بعد بلافاصله ی ثانیه بعد: ممم.. who knows? Even lord!?
و یک سال درگیرش بودم!

هر وخ جواب " آره " یا " نه" دادی.. بدون باش هنو بش نرسیدی!
جوابش آره ، نه نیس. جواب نداره .
... باید دچارش بشی،، جوابش خودشه " " Can You Picture What Will Be?

---
* ی تیکه از لیریک THE DOORS ازگروه THE END

Sunday, June 6, 2010

One of These Days


ضجه می زنند اشک می ریزند پاره می شوند خیس می شوند به هر روشی متصل می شوند تا اعتراض خود
را نشان دهند! نمی فهمند!
داد می زنم نمی فهمند!پرتاب می کنم نمی فهمند! زخم می زنم نمی فهمند! به هر روشی متصل می شوم
نمی فهمند که هوا خوب است عرق مرغوب است خانه گرم است تشک نرم است! چایی دم است!
نمی فهمند اینجا شیراز است ! بیچاره کفش هایم!

Friday, June 4, 2010

ساعت 4 ِ عصر


ساعت 4 ِ عصر همیشه پر حس و عجیب بوده واسه من! همون قد که عاشق ِ گرگ و میش ِ هوام
و تقلای روشنی.تاریکی تا شب .سکوت تا 4،5 صب..
عجیب عاشق ِ 4 ِ بعد از ظهرم! با اون احساس ِ عمیق ِ زنده گی ش ..
جدیدنا وقتی به خودمم و تنهایی دارم، نزدیک ِ 4 که می شه ی چیزی توم شروع می کنه وول خوردن..
به اوج می رسه و نزدیکای 5 آروم و ساکت می شه..
اصن انگار طرفای 4 ویرم می گیره. فرق هم نمی کنه فرداش امتحان داشته باشم، پروژه یا چی..
سوزنش که گیر کنه.. تمومه!
اولا حواسمو پرت می کردم و کارمو می کردم.. لعنتی همه فکرمو می گرفت . می کشوندم به خودش!
الان دیگه تسلیمشم.. خودمو می سپارم بش.. هر چی می گه رو می نویسم.. سواریش می دم..
تا وقتی آروم شه....
بعد من خودمو کنترل می کنم که تشعشعاتش به کسی نخوره..
بعد نمی شه.. نمی شه خوب!
بعد مَنگولانه نگا خودم می کنم.. که چی شد! و از ترس، سراغ ِ اینکه چی نوشتم نمی رم..
می ترسم ازش و در عین ِ حال قبولش دارم.
- بعد من می مونم و ی حس ِ گه توم! که حالم از خودم هم می خوره. -
انگار اون وایلد سایدی که جا گذاشتمش به عمد!، ساعت 4 بیدار می شه.. مغرور و سرکش و وحشی..
کوتاه نمیادو..کوتاه نمیاد! دقیقن می تونه ی لحظه همه چیمو تموم کنه!
پیدا کردم ی تیکه از اون وایلد نچر مو ..
اممم..
دوسش دارم اینی که توم پا می کوبه محکم.. اینی که ساعت 4 ِ عصر به ا.ر.گ.ا.س.م می رسه....