چلچراغی نیست که تمامی ِ دنیا را
روشن کند
فانوسی بر در آویختهام که نیمرخ ِ تو
را ببینم نیمرخی را که جهان به تاریکی کشانده و من آن را روشن میخواهم همانْ جا بمانْ که ایستادهای! که اگر گامی پیش برداری به تاریکیای میرسی که جهان میخواهد وگر گامی پس بروی چنان روشن میشوی که جهان-ت تابْ نمیآورد همانْ جا بمانْ که ایستادهای! لکهای از پنجره و فانوسی از درگاه قطرهای از چشم و تابشی از ماه و تمام ِ جهانْ در این دمْ میایستد. .
هیچ چیز باعث نمیشه که پشتکارِ حضرت عالی در رسوندنِ این قضیه به اینجا رو فراموش کنیم ! شما شاید بقاء ِ خودتون رو در بحران جستجو کنین اما باور کنید که اگه ظرفی نباشه، موندن یا نموندن ِ مظروف دیگه بلاموضوعه !
هیچی یادم نمیاد!
نباس انقد نزدیک می شد بم!
انگاری زخم ِکهنه ی ناسور را به رخت بکشن...
و تو چیزی و هجی کنی و بگی که انقد بین خودت و خودت مونده بود که فید شده بود.
انگار که به زوربخوان چیزی و ازت بکشن بیرون که تو اصن ندونی اون چیه! یا اصن هس یا نه!..
ولی بعد خودت پیداش کنی و با احترام دو دستی تقدیم کنی..
بعد آروم می خزی ی گوشه تو خودت و زل می زنی دیوار روبروت..
ونمی فهمی الان سنگینی یا سبک!
.هیچی یادم نمیاد
پ.ن: اشكم و در مي آرن بعضي واژه هايي که براي گفتنشون راهي جز نوشتن نيست و دنياي ماتريس ها، درانتقال ِ بزرگي شون، نا توانا س...