Thousand look n there is a million unsaid wordz.. but i wanna die in this moment i wanna die

Saturday, September 1, 2012

It's the End of the World as We Know It (n I Feel Fine)





*آمار افسانه ای همچنان از تله اسکرین بیرون میریخت. در مقام مقیاس با سال گذشته غذای بیشتر، لباس بیشتر، خانه بیشتر،
ظروف آشپزخانه بیشتر، سوخت بیشتر، کشتی بیشتر، هلیکوپتر بیشتر، کتاب بیشتر، کودک بیشتر - همه چیز بیشتر شده بود
الا مرض، جنایت و جنون. سال به سال و دقیقه به دقیقه، هر کس و هر چیز به سرعت مدارج ترقی را می پیمود.
ـــــــــــــــــــــ

1.حقیقت امروز زندگی ما صرفن مسائلی چون سانسورها و محدودیت های اجتماعی نیس که اشعار بیشتر موسیقی های ایرانی رو شکل می ده و تازه با چاشنی هیجانی که به اون اضافه می‎شه سعی در احساسی کردن مخاطب داره. حقیقتی که در سمفونی نیمه تمام شوبرت در وصف غم و اندوه وی از مرگ بتهوون وجود داره اونقدر برای من ویران کننده ست که میتونم به چشم ذهنم اون رو تو این مصیبت بر سرش اومده تصور کنم، حقیقت مرد سرگردان و روان پریش فیلم عریان مایک لی اونقدر برام روایت یک راستگویی به نظر می رسه که خودم رو در روزهای ناامیدی و سرگشتگی محض تصور می کنم، کدوم عکسی می‎تونست رامبراند را آنگونه که خود تمثیل کرده نشون بده؟ فکر می‎کنم حتی اگه در اون زمان عکاسی وجود داشت نمی تونست این رامبراندی که خود بر بوم نقاشی کرده رو اینگونه حقیقی نمایش بده . حقیقت انسانی بسیار رنج آورتر و آشفته تر از مسائلی هس که تنها شامل ما نمی شه و تمام دنیا با اون دست و پنجه نرم می‎کنن.
2. و این ترک و باز ی آهنگ و تم سیاسی آر. ای. ام و باز این مایکل استایپ ِ نابغه و من و هیجده سالگی م و جورج اورول.
اورول و مزرعه ی حیوانات ش.. اورول و 1984 ِ معروفش..
3. این ترک آر. ای. ام منو پرت می کنه به تفکر اون دوران و اکنونم . تمام مسائل و درگیری هایی که دقیقن ی بازیه از پیش تعیین شده ان تا انسان ها رو از راه و مسیرشون دور کنن.. تا دقیقن چیزی که خودشون میخوان بشن.. و چقدر هم موفق بودن!
4. من و تو؟ باس کون کنیم بهش و وارد بازی نشیم..
و من با خودم هرروز تکرار می کردم که نباید اسیر این بازی شم.. که همواره اسیر نشدم(؟) اما جاشو به ی غم بزرگ داد.. غمی که تو چشم هام نشست..
5. هیچ گودویی هم قرار نیست بیاد..
6. *فی الحال گوش از سر و صدای دورتر بریده بود و به صدایی که از تله اسکرین می آمد گوش سپرده بود . معلوم شد که تظاهرات دیگری هم به خاطر تشکر از «ناظر کبیر» برای بالا بردن سهمیه شکلات به بیست گرم در هفته در جریان بوده است. با خود اندیشید که همین دیروز بود که اعلام شده بود سهمیه شکلات به بیست گرم در هفته تقلیل می یابد. آیا امکان داشت تنها به فاصله بیست و چهار ساعت بتوانند این را فرو ببرند؟ آریُ آنرا فرو می دادند.

ـــــــــــ
* 1984 ، جورج اورول، ترجمه صالح حسينی
عکس نمایی از فیلم عریان ساخته ی مایک لی  The Naked Mike Leigh 

Friday, August 31, 2012

Morse Coding

Strangers passing in the street

By chance two separate glances meet

n I am you n what I see is me

باز هم خوابت را دیدم ...

ـــــــــــ

پ.ن: Sadness in your eyes

Sunday, August 26, 2012

ابتدا کلمه نبود. لب بود


1.دیگران هم برایم جذاب نیستند. یعنی بعد از سی آدمها جور دیگری برایم جذابند. کارکتر و شخصیت و روابطشان برام جذاب نیست. برام مهم نیست چرا طلاق گرفته‌اند. مهم نیست چرا در رابطه بد مانده‌اند. از کجا پول در می‌آورند. حوصله ندارم گوش بدهم. به جزییاتشان گوش می‌دهم چون باادب و مهربانم ولی ته‌ته اش آن چیزها که می‌گویند آنقدر مهم نیست که خود آدمها. لحن‌شون. بدنشون برام جذاب تر شده. حس می کنم سطح آدمها را می‌خواهم. آدمها دارند عمق را از هم کپی می‌کنند. فیلم یکسان می‌بینند. موزیک مشابه گوش می‌دهند. ولی در سطح هرکسی هاله سیاه دور چشم خودش را دارد. ساعد خودش را. دوست دارم نگاه کنم دوستم چطور باموهای تازه بلند شده‌اش بازی می کند. گاهی همانطور که از روابط انسانی حرف می‌زند، حواسم پرت شادی چشمانش از پریشان شدن موهایش در باد می‌شود و از این حس شرمنده نیستم. هیچی نیستم. شاید از عوارض زندگی مداوم با یک آدم تازه زبان بازکرده باشد. تاثیر کسی که مملو از حس است ولی قادر به بیان نیست. یک میلیون کلمه برای بیان حس‌ش ندارد . حس هم‌دردی را با بوسیدن جای درد نشان می دهد . کلی کلمه برای التیام نداردو ولی لب دارد. توجیه‌ت نمی کند که چیزی را می خواهد؛ می کشد. حتی برایش زار می زند. دستت را مدام می گیرد. میخزد روی تنت و دست آخر نشان می دهد بدن چقدر مملو از کلمه است.
پیاده رو

2.گفت «یک وقتی، خیال می‌کردم به خاطر بزرگی بلایی که سرم آمده برای همیشه خفقان می‌گیرم. بلایی که همه‌ی آنچیزی را که گمان می‌کردم زندگی‌ام باید باشد، از من گرفت: رویا را.»
.. و رویش را برگرداند که نبینمش ، وقتی می‌گفت «چه بدانم... می‌گویند یهودا برای این‌که حواری مسیح بماند، محکوم به خیانت بود. و تو از کجا این همه اطمینان داری که از بین آن همه حواریون خوشنام و محبوب، یهودا کمتر از همه مسیح را دوست ‌داشت؟»
لحظه ها

3.من؟ همین.. همین دوتام

Tuesday, August 7, 2012

Together We Will Live Forever


  تنها حالتی که تبدیل به ی آدم نا امید و دلزده می شم وقتیه که واسه زندگی کردنم باس عین دنیای عادی آدما شم.
به خاطر شرایط اجتماعم بشم جزیی از اونا.
تنها جایی که می شه منو افلیج دید همینجاست.
وقتی میارنم تو چارچوب نظم و قانون، می شکنم.. ترس و نا امیدی از کاری که نمی تونم انجام بدم چیره می شه روم..
اعتماد به نفسم صفر می شه.. دیگه مطلقن این پریا نیستم.
اون خط کش رو وقتی میذاری روم ، میبینی همون عدد صفرشم . هیچ اندازه ای ندارم . باس یکی باشه که دستمو بگیره تا را برم اونجا...
من توی دنیای پریش و بی نظم خودم، خیلی منظم و کاملم. خارج از اون می‎شکنم، هیچی نیستم
ـــــــــــــــ
*تیتر موزیک متن  این شب‎هامه

Wednesday, August 1, 2012

Dedicated To My Son.1

Yes! To My Son

نگه داشتم واسه خودم این پست رو. ی روزی ریلیزش می کنم .

تیرماه نود و یک